خواب شب از پیشم رفت دل تنهای من از خانه ی درویش برفت آمدی زندگیم شیرین شد در و دیوار دلم به طرح بادا بادا رنگین شد آمدی احساسها فواره شد دست گرمت بر تن غمهای من قداره شد . . . رفتی اما بال پروازم شکست من در این من٬خویشتن دادم ز دست رفتی اما چشم بازم بسته شد این تن از با روح بودن خسته شد رفتی اما شوق لبهایم بخفت پلکها با جادویی ته مانده ی روحم برُفت رفتی اما مرگ هم درمان نکرد آن خوشیهایی که غم ویرانه کرد دگر آن تسکین در صدایش نیست چنان بی روح که، قایق ها دگر سر باز می زنند از آوردن عشق ماه غم،آب سوی خود می کشد که رد امید بشوید ورنه مد بهانست دریای آرزو مواج شده موج ها یک دست بالا ، سیلی بر ساحل میزنند و با آن دگری استادانه ایستاده اند به ترسیم رخ یأس دگر نسیم ساحل روح نواز نیست مرواریدش قشنگ نیست ستاره هایش خود نمایی نمیکند ماهی هایش شاد نیست و... آه، همه چیز تغییر کرده هر آنچه نبود،شده و هر آنچه بود،نیست و تنها آب مانده آب هنوز شور است و این شوری شاید دلیلی برای شادی من باشد ترانه ای میسازم با تکاپوی قلب آنچنان بلند که خلعت استتار بر تیک تاک ساعت می پوشاند به این ترانه٬به شوق٬به جشن می ایستند پلکها تا سپیده دم دم صبح پلکها خسته ی رقص مینشینند و تو را میبینم گرم در آغوشم گرفته ای به ذوق این دم٬میپرم از خواب که لمس کنم این حس افسوس که هیچ میشود٬ دوباره فکر ٬به کفش خیال بال میگستراند و حوال تو میبرد مرا . . و این تکرار شب های من است به انتهای زمان. کمی عقب تر سوگ برگ بودو اینجا شادی برف پشت چراغ ٬دخترک ٬نرگس پیش کش بهار می کرد همه٬آنجا که باید ٬بود مسافران جاده٬ نگاهم بودو نگاه ها و نگاهشان همه به راه خود ٬به گذر زمان مشغول . ناگاه نگاهی٬ لختی نگاهم کرد نگاهی سرد به من خرداد مات ماندم سردی نگاه٬ زندانی یخی و شوق من به نگاه آتشی بود که سخت میسوزاند زان پس تلاشم زدودن یخ نگاه به آتش درون و این کلامم است مالک دل٬ صاحب نگاه این چنین سرد امید به آن روز٬ که پیش آیی و از دل برود درد بر قلب سرد شاخه های رخ رفته ی زمستان٬ که باد ورق برگ خاطرات زد همه یادم هست٬ ز روز اول٬ درخشش ماه در روز و سقوط من در عشق٬ و تلاش ابراز این حنجره ی ضعیف (صوتی که دو پاییز گذرانده و هنوز در بیابان ترس به حال مرگ ) و در پی اش٬هجوم دیو غم٬ که گاه با شعری دست ساز ٬ شیشه ی عمرش میشکستم و گاه خود میشکستم٬ عادت شده بود٬ آمدن هر روزه و خیره شدن به ماه ٬ که جنون فزون میکرد و دم بازگشت٬ آن دم که چشم لباسی بلورین می پوشیدو هدیه می داد زمین را مروارید عشق٬ اما٬ کنون دستهایم بالاست٬ و به خیال روزه ی سکوت دگر شعر نخواهم گفت که محیا به نماز باران شوم٬ شاید ببارد باران بر برهوت ترس٬ به امید رویش گلی سرخ٬ که با زیبایی خویش غلبه بر زشتی ترس کند٬ و شاید ماه افق نگاه بچرخاند٬ گل بیندو چیند نزدیک برد و قاصدک شود گل٬ یاری دهد این حنجره را بگوید با صدایی بلند چون نعره ی رعد در آسمان ها به تو ماه من که من <عاشقانه دوستت دارم> همخوان می شود ضربان قلب با صدای گامهایت گر چه چشم میبندم و سر پایین اما تو را میبینم چون ماه٬در آسمان شب چشمهای بسته ام و افق نگاهم است٬مسیر گامهایت می گذری بی تفاوت و من مشتاق به انتظار روز بعد و گویی این عادت شده اشتیاق من٬انکار تو و غرور که کوچک میشود زیر گامهایت باز هم خواهم آمد به امید نگاهت به تمنای وصال دادم من هر چه بود منتظرخواهم ماند ای همه بود و نبود نبار چشم من٬نبار ماه من پیشم هست کی دهم او از دست!! ماه من نه٬قهر نیست آسمان بد ابریست اینچنین می گویم٬ با خودم٬من هر روز تو چه میدانی عقل از دلم٬از این سوز اضطراب غوغا میکند٬ چرک رختهای شسته در دل شک شده٬ که می ایی یا نه٬ نگران٬ سر در گم٬ به راهی برهانم زین اضطراب ماه من٬ بر تسلی دلم میزنم من فالی تا ببینم آخر پیش من می ایی ماه در آسمان نبود گویی که قهر است با چشمان من چهاردهمین شب و ماه من پنهان سر در گمم ماه من بنمای رخ که مردی رخ رفته رو به زردی ستارگان گر چه انبوه ٬ کمند در نگاه من٬ من٬ ماه مینگرم من٬ ماهم مینگرم که زیباست رویایی٬ و فزون کند این زیبایی٬خورشید عشق خورشیدی که خودنمایی میکند بر من٬ میدرخشد٬ ماه زیبا میکند٬ و هزاران دگر٬ آه٬ افسوس٬ زیباگر٬ چندی سوزنده میتابد بر من٬ و در این سرمای روزگار٬ گرم نه٬ می سوزاند من... به خیال رؤیت٬ ماه رخ یار٬ آن همه صبر٬ جوابش نبود٬ این نگاه سرد ...
دگر کسی نمیماند نه من و نه آنکه دوستش داری چونان شده ام من عاشق یارم کز کوله بریخته همه ی بارم قاب حکم عکس داده اسارتمان می خواهد و دوربین مامور٬ مرا آورده اند و من مشتاقانه در انتظار ومی شنوم فریادهای دوربین: نزدیک٬نزدیکتر قاب هر دوتان با هم می خواهد تو ایستاده ای به سویت دوان دوان می آیم اما افسوس٬ باد به خیال کمک ویرانم کرد٬ دوربین شکست تو رفتی بینمون دریا بود یکی با مهربونی واسمون پل زد به احترام دستامون بالا رفت چشامون به آسمونش زل زد اما حالا بینمون دریاست و پلی که پره از ویرونی من که اینجامو تویی که میگی اون طرف میمونی... که این خنده بر لب شوخی آینه با من است یا نشان از فراموشی تو اما نه،آن گوشه گوشه آینه،عکسیست ... خوشحال٬شادمان از دو شدن با هم بودن٬ بغض آلود خیال تلافی به قفس انداختم تنهایی که شاید بمیرد مرد زود به تعجیل بیرونش انداخته در بستم ناگه بال گستراند و بازرگانی شدم که ثروت عشق در سایه چتر تنهایی ز کف داد قایقی من دارم خواهم انداخت به اب قایقم سوراخ است در کنارم امید درز قایق بسیار دست او کوتاه است از پسه دستش اه میزند بالا خون میشود سنگین دل و در آن نزدیکی پشت آن نیزارها میرود در آب دل نه شنا میدانم به تو می اندیشم که شنا میدانی که میایی از دور میکنی فریادم میرهانیم از مرگ این خیال است افسوس تو در آن سو هستی زیر آن نخل بلند غافل از من٬دریا قایقم میگرید از برایم حتی تو در آن سو ماندی غافلی از هر جا آن علاقه افسوس گفتن نمی تواند این دل خدایا بچرخان چرخت خستم از کوچکی این تن بزرگ از نادیده شدن ها بچرخان بچرخان که باد ورق افق نگاه بچرخاند و شاید دیده شود کودک پیر دل تنها نه برای رفتن برایت می فرستم که برگردی مال هرکس دورتر افتاد عاشق تر است.... حواسم را بده تا پرت کنم..... در پي ِ سنگين ترين واژه كه بتواند عشق را توصيف كند. نبود اما. آخرَش هم سردرد گرفتيم..! چقدر بیخودم از لحظه رسیدن تو ببین چه دلخوشی مضحکی است دیدن تو کمی بایست که دارد جلو می افتد باز شتاب عمر من از سرعت دویدن تو کشیده است به آتش بهشت آدم را جهنمی که به پا کرده است چیدن تو چقدر کوچکم از اینکه مال من باشی چه انتخاب بزرگی است برگذیدن تو فقط به خاطر دلداری کبوتر هاست اگر به گریه نمی افتم از پریدن تو *آرش فرزام صفت* تا کو چه های ساکت مهتاب می برد هر شب چه عاشقانه مرا رد پای تو به چهارسمت اصلی خواهم رفت![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گر زمستان به سردی نگاهت بود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خنده های تو گرم
من زمستان را
با تو بهار می بینم ![]()
بهانه هایم را تازه می کند....
تک تک ستاره ها می دانند
کلمات ، برای وصف تو
تمامی ندارد ![]()
که جایی برای من نیست
من تنها
در این ویرانه های خالی و پوچ
اسیر خاطرات رفته ام![]()
![]()
![]()
که ایستاده خیال تو در کنار من/.![]()
دلت پرنده میخواهد
نرم بر شانه ات بنشیند ٬
آرام بخوابد !
تو روز را بخواه ...
پرنده می آید به حَتم !
می نشیند بر شانه ات نرم ٬
می خوابد آرام !
...
تو فقط روز را بخواه ...!!!![]()
![]()
![]()
![]()
سراغ تو ونگاههایت
شمال که نیستی
به جنوب نرسیده ام هنوز
اما خیال می کنم
جایی حدود طلوع تو را بیابم
خدا نکند
حوالی غروب گم شده باشی![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |

