کجایی بهانه ی نفس های رو به زوالم؟
واي،اندوه اندوه آن درختم امروز كه بصحراي وجود دست يغماگر طوفان زمان جامه ي سبز مرا غارت كرد وآنچه مانده است براي تن من عريانيست منم و تف زده دشتي كه كوير است كوير نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست افسرده ، بي پناه ، پريشانحال ــــ افتاده ام به گوشه ي تنهائي من يكطرف نشسته ام و غمها ايستاده اند گرم و صف آرائي بسترم صدف خالي يك تنهايي است و تو چون مرواريد گردن آويز كسان ديگري ... به صد رسيده بودی چشم بسته گرچه قرار ما يک بازی سـاده بود نيامدی بگـردی و شايد از هزار هـم گذشته بودی من پشت درختـها زرد می شدم و ديگر خيال پيدا شـدن از سرم پريد.. حتی برای یک روز زان رو که به انتظار ایستگاهی متروک خواهم بود خالی از قطار . ترکم مکن حتی برای ساعتی که دلتنگی چون بارانی به آوارم فرو خواهد ریخت و غبار چون هاله ای. جای پایت به شنها امیدم می دهد و مژگانت آرامشم. عزیزترین ! ترکم مکن حتی برای ثانیه ای . وقتی تو نیستی سرگردان سرگشته این سوال مداومم که ایا باز خواهی گشت؟ " قايم باشك" تمرين جدايي ست امّا تو با من يك قايم باشك هم بازي نكردي تا بلد باشم با شك دنبالَت بگردم ـــ راه خانه ات از حافظه کفش هایم پاک نمی شود يك رباعي در خور احساس ِ من پيـدا نشد وقتي كه به ناچــار قلم دست گرفتم، باز هم روي كاغذ آنچه كه مي خواستم پيـدا نشد کاش باور داشتی که همیشه در قلب منی عاشقانه دوستت دارم تا بی نهایت کاش باور داشتی که در جنگل همیشه سبز خاطراتم تک درخت یادت را همیشه جنگل بان خواهم بود کاش باور داشتی که غم غصه هایم را مرحمی جز تو التیام نخواهد بخشید کاش باور داشتی که تک فانوس شبهای بی ستاره ام هستی! سلطان قلبم بیا که دیگر زمانی نمانده است برای باور دوباره زندگی پس دستم را بگیر گاهی باید سکوت کرد شاید کسی حرفی برای گفتن داشته باشد رفت و گذشت بی نگاهی که بوی مهربانی دهد غافل از اینکه همین نزدیکی از آبی تر است دلی که میمیرد برای لحن زیبای او لحنی شبیه مریمی های پرپر باز هم سر می زند تنهایی از "دوباره " می آید دلتنگی شیشه ی پنچره را باران شست از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست وان چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشمان تو قدره مژه بر هم زدنی خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره به کسی توجه نمی کنه ... از کسی خجالت نمی کشه ... می باره و می باره و ... اینقدر می باره تا آبی شه ... آفتابی شه ...!!! کاش ...کاش ...می شد مثل آسمون بود ... کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی دوستت دارم بی انکه مرا دوست داشته باشی دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی و بی خیال این باشی که دلم شکسته است دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد حتی اگر هیچ احساسی به من نداشته باشی ولی میدانم دلت یک دنیا محبت است و احساست مثل اب زلال وشفاف می نویسم و می گویم دوستت دارم تا باورم کنی دوستت دارم با صداقت بی نهایت تا قیامت... خسته نشو که اينجا ادم مهربون نيس به خاطر من بمون به خاطرت مي مونم با پر کشيدن تو چيزي عوض نمي شه به خاطر من بخون صدات شبيه درياس تحملت کجا رفت چاره تو سفر نيست به خاطر من بخواب،چشماتو رو هم بذار بذار که عطر اين عشق بيفته دست نسيم به خاطر من بخند تا دوباره بهار شه با رفتنت زندگي چيزي به جز قفس نيس به خاطر من بيا که برات مي ميرم به خاطره من بگو،بگو جايي نمي ري منم به خاطر تو خط مي کشم رو دنيا فقط اين شعرو بلد شدم که مي ميرم برات حالا تو بمان و قصه ات راحت باش پسرک پرسيد:پس تو را چه بنامم گفت:من از آن هيچکسم پسرک جواب داد مي شناسمت،در کوچه هاي سرد غربت تو را ديده ام گفت من همانم ، همان شبگرد تنهاد که در آسمان شب به دنبال ستاره ام مي گشتم راستي ستاره ات را پيدا کردي؟ باعکسهاي ديگري تا صبح صحبت مي کنم سخت است اما مي شود در نقش يک عاقل روم حالم نه اصلا" خوب نيست تا بعد بهتر مي شود من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين از جنب و جوش افتاده ام ديگر نمي گويم به خود خوابم نمي ايد ولي از ترس بيداري به زور اين درد زرد بي کسي بر شانه جا خوش کرده است هر چه دعا کردم نشد شايد کسي آمين نگفت نه اسب،نه باران،نه مرد،تنهايم واين دائمي است يا مي برم،يا باز هم نقش شکستي تلخ را حالا نه تو مال مني،نه خواستي من سهمت شوم کم کم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اونی تنگ ميشه که نميتونی عکسشو به ديوار بزنی
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

هرگز از دوری این راه مگو
و از این فاصله ها که میان من و توست
بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهایت از دیدن من جا بخورد
و بداند که دل من با توست
و همین نزدیکی ست
بغضتو بشکن آروم بشين پيشم گريه کن
ستاره ي بختمون،تو اوج کهکشون نيس
خودم ستاره مي شم، تو مي شي آسمونم
فقط يه غم مي مونه تو قلبه من هميشه
لحن طلايي تو خودش برام يه دنياس
تو دنيامون هيچ کسي از من ديوونه تر نسي
تو گلدون سفاليت گلاي مريم بذار
بذار همه بدونن آخر به هم مي رسيم
دختر قلعه نور اسب طلا سوار شه
هواي بي تو بودن خاليه توش نفس نيس
بيا و فرياد بزن حرفمو پس مي گيرم
بگو که موندگاري،حرفتو پس مي گيري
يا تو يا هيچکس ميشه قرار آخر ما
عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشي من
سهل و آسان مي شود
من که مي دانم که تا
سرگرم بزم و مستي ام
مرگ ويرانگر چه بيرحم
و شتابان مي رسد
پس چرا عاشق نباشم
پس چرا عاشق نباشم
من که ميدانم به دنيا
اعتباري نيست نيست
بين مرگ و آدمي
قول و قراري نيست نيست
من که ميدانم اجل
نا خوانده و بيدادگر
سر زده مي آيد و
راه فراري نيست نيست
پس چرا عاشق نباشم
پس چرا عاشق نباشم
هر لحظه گذشت بي تو من نشمردم
از بس نرسيدم به تو آخر مردم
مي شينم پشت شيشه سوال کي عاشق منه
بارونا يکي يکي سر مي خورن رو شيشه ها
ديگه عشقي نداره ديدن بارون واسه ما
انگاري نم نم بارون بود و زودتر از سحر
جلوه ي باروني و پنجره هاي بي خبر
روبرو پنجره بود و پشت سر يه خاطره
شوخي مي کردم مي گفتم يه روزي مي رم سفر
اين که شوخي نيست ديگه سفر برام اجباري شد
بارونه رو شيشه ها زياد شدو تکراري شد
به ما گفتن چيزي نيست يکي دو روزي دوريه
آخ که اون يکي دو روز ،خدا چه انتظاري شد
رنگ نارنجي ديروز و سکوت پنجره
بارونه روي شيشه وقتي داره سر مي خوره
خيلي يا تاريک اينجا يا که بخت من سياست
هوا ابري، لحظه ها تکرار اين ثانيه هاست
دوباره بارون مي اد رو آرزوهاي محال
عزيزم اشکاتو پاک کن ديگه بسه بي خيال
من مسافرم ولي مبدا پيدا مي کنم
جلوه ي بارونيمو از تو تمنا مي کنم
خيلي دلم گرفته زندون برام شده اتاق
وقتي مي بينم قطره ي بارون دلم مي سوزه داغ
پشت ديوار مي شينم انگار تماشات مي کنم
بازم مثل قديم مي شم تو رو يه رويات مي کنم
رنگ نارنجي ديروز و سکوت پنجره
بارونه روي شيشه وقتي داره سر مي خوره
خيلي يا تاريک اينجا يا که بخت من سياست
هوا ابري، لحظه ها تکرار اين ثانيه هاست
رنگ نارنجي ديروز و سکوت پنجره
بارونه روي شيشه وقتي داره سر مي خوره
خيلي يا تاريک اينجا يا که بخت من سياست
هوا ابري، لحظه ها تکرار اين ثانيه هاست
کيستي؟
گفت نامم مپرس که من غريب هفتادو دو ملتم
گفت: ماه
گفت:ماه که شهره است به آشنايي،ماه از آن همه است تو چه؟
دخترک پرسيد: تو کيستي؟
مرا يادت هست؟
خنديد ، گفت :آري
گفت :
آري
کنون يافتمش
ستاره تو کدام است؟
گفت: ستاره اي ندارم
پرسيد هيچ ستاره اي
گفت:گفت فقط ماهکي دارم که،
مي تابد
نه فقط بر من بر همه
ماهک زيبا نيست
روياييست
ماه من جادوست
حاصل
هفت شب و روز جادوگر
ماه من مي بارد
از رخش باران عشق
ماه من مي دزدد
قلبهاي در قفس
ماهک من عمريست
ماه بودو
ماه هست
و ماه هست
پرسيد:
ماهک تو پس کو؟
گفت:
ماه من نزديک است،
ماه من،
رو در روست
شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نميره واسه هرکسي که مي گم قصه شو،آتيش مي گيره
دل من يه دريا خون بود چشم تو يه دنيا ترديد
آخرين لحظه،نگاهت غصه داشت باز ولي خنديد
شب رفتنت يه ماهي تويه خشکي رفت و جون داد
زلزله خيلي دلا رو اون شب از غصه تکون داد
غما اون شب شيشه هاي خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکساي نازت اومدن،تا صب نشستن
تو چرا از اينجا رفتي
تو چرا از اينجا رفتي تو که مثل قصه هايي
گلم از چه چيزي باشه نه بدي نه بي وفايي
شب رفتنت نوشتي شدي قربوني تقدير
نقره اشکاي من شد دور گردنت يه زنجير
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکي بودن
قحطي سفيديا بود همه انگار مشکي بودن
شب رفتنت که رفتي گفتي ديگه چاره اي نيست
ديدم اونون بالا ها انگار عکس هيچ ستاره اي نيست
شب رفتن تو ياسا دلمو دلداري دادن اونا عاشقن وليکن تنها نيستن که،زيادن
بارون اون شب دشتشو از سر چشمام بر نمي داشت من تا مي خواستم ببارم هر کسي مي ديد نمي ذاشت
شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت اون که واسم همه چي بود آره تنها يادگارت
سرنوشته ما يه ميدون زندگي اما يه بازي
پيش اسم ما نوشتن حقته بايد ببازي
شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالايي
يکي مي گفت که غريبي يکي مي گفت بي وفايي
شب رفتن تو ابرا واسه گريه کم اوردن
آشناها براي زخم وا شدم مرحم آوردن
شب رفتن تو تسبيح از دست گلدونا افتاد
قلب آرزوهام انگار واسه ي هميشه وايستاد
شب رفتن تو غربت جاي اونجا،اينجا پيچيد
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختيمو دزديد
شب رفتن تو ديدم يکي از قناري ها مرد
فرداش اما دست قسمت اون يکي رم با خودش برد
شب رفتن توچشمات راس راسي چه برقي داشتن
اين همه آدم چرا من ،پس با من چه فرقي داشتن
شب رفتنت پاشيدم همه اشکامو تو کوچه
قولتو آروم گذاشتم پيش قران لب تاخچه
شب رفتنت دلم رفت پيش چشمايي که خيسن
پيش شاعرا که دائم از مسافرمي نويسن
شب رفتن تو ديدم تا که غم نياد سراغت
هيچ زمون روشن نمي شه واسه ي کسي چراغت
شب رفتن تو ديدم خيليه غماي شاعر
روي شيشمون نوشتم مي شينم به پات مسافر
برو تا همه بدونن سفر م اينقدا بد نيست
واسه گفتن از تو اما هيچکي شاعري بلد نيست
برو تا همه بدونن سفر م اينقدا بد نيست
واسه گفتن از تو اما هيچکي شاعري بلد نيست
من مي توانم مي شود،آرام تلقين مي کنم
با آن اتاق خويش را بيهوده تزيين مي کنم
شب نه دعايت مي کنم نه صبح نفرين مي کنم
فکري براي اين دل تنهاي غمگين مي کنم
خود را براي درک اين صد بار تحسين مي کنم
وقتي عروسي مي کند،ان مي کنم اين مي کنم
با لطف قرص قد نقل يک خواب رنگين مي کنم
از روي عادت دوستي با بار سنگين مي کنم
حالا تقاضاي دلي سرشار از آمين مي کنم
اسب حقيقت را خودم با اين نشان زين ميکنم
در خاطرات سرخ خود با رنج آذين مي کنم
اين مشکل من بود و هست در عشق گلچين مي کنم
اين جمله را با تلخي اش صد بار تضمين مي کنم
| Design By : Night Skin |
