تبليغاتX
کجایی بهانه ی نفس های رو به زوالم؟
کجایی بهانه ی نفس های رو به زوالم؟

آمدی

خواب شب از پیشم رفت

دل تنهای من از خانه ی درویش برفت

آمدی

زندگیم شیرین شد

در و دیوار دلم به طرح بادا بادا رنگین شد

آمدی

احساسها فواره شد

دست گرمت بر تن غمهای من قداره شد

.

.

.

رفتی اما

بال پروازم شکست

من در این من٬خویشتن دادم ز دست

رفتی اما

چشم بازم بسته شد

این تن از با روح بودن خسته شد

رفتی اما

شوق لبهایم بخفت

پلکها با جادویی ته مانده ی روحم برُفت

رفتی اما

مرگ هم درمان نکرد

آن خوشیهایی که غم ویرانه کرد

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 17:46 توسط سعید| |

ساحل رویا چندیست که آرامش ندارد

دگر آن تسکین در صدایش نیست

چنان بی روح که،

قایق ها دگر سر باز می زنند از آوردن عشق

ماه غم،آب سوی خود می کشد که رد امید بشوید

ورنه مد بهانست

دریای آرزو مواج شده

موج ها یک دست بالا ، سیلی بر ساحل میزنند

و با آن دگری استادانه ایستاده اند به ترسیم رخ یأس

دگر نسیم ساحل روح نواز نیست

مرواریدش قشنگ نیست

ستاره هایش خود نمایی نمیکند

ماهی هایش شاد نیست

و...

آه،

همه چیز تغییر کرده

هر آنچه نبود،شده

و هر آنچه بود،نیست

و تنها آب مانده

آب هنوز شور است

و این شوری شاید

دلیلی برای شادی من باشد

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 19:41 توسط سعید| |

هر شب به شوق وصال

ترانه ای میسازم

با تکاپوی قلب

آنچنان بلند

که خلعت استتار بر تیک تاک ساعت می پوشاند

به این ترانه٬به شوق٬به جشن می ایستند پلکها تا سپیده دم

دم صبح پلکها خسته ی رقص مینشینند و

تو را میبینم

گرم در آغوشم گرفته ای

به ذوق این دم٬میپرم از خواب

که لمس کنم این حس

افسوس

که هیچ میشود٬

دوباره فکر ٬به کفش خیال بال میگستراند و

حوال تو میبرد مرا

.

.

و این تکرار شب های من است

نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 1:59 توسط سعید| |

جاده می رفت٬

به انتهای زمان.

کمی عقب تر سوگ برگ بودو

اینجا شادی برف

پشت چراغ ٬دخترک ٬نرگس پیش کش بهار می کرد

همه٬آنجا که باید ٬بود

مسافران جاده٬

نگاهم بودو نگاه ها و نگاهشان

همه به راه خود ٬به گذر زمان مشغول .

ناگاه نگاهی٬ لختی نگاهم کرد

نگاهی سرد به من خرداد

مات ماندم

سردی نگاه٬

زندانی یخی

و شوق من به نگاه

آتشی بود

که سخت میسوزاند

زان پس

تلاشم

زدودن یخ نگاه به آتش درون

و این کلامم است

مالک دل٬

صاحب نگاه این چنین سرد

امید به آن روز٬

که پیش آیی و از دل برود درد 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 23:8 توسط سعید| |

مینگارم شعر آخر ٬

بر قلب سرد شاخه های رخ رفته ی زمستان٬

که باد ورق برگ خاطرات زد

همه یادم هست٬

ز روز اول٬

درخشش ماه در روز و

سقوط من در عشق٬

و تلاش ابراز این حنجره ی ضعیف

(صوتی که دو پاییز گذرانده و هنوز در بیابان ترس به حال  مرگ )

و در پی اش٬هجوم دیو غم٬

که گاه با شعری دست ساز ٬

شیشه ی عمرش میشکستم

و گاه خود میشکستم٬

عادت شده بود٬

آمدن هر روزه

و خیره شدن به ماه ٬

که جنون فزون میکرد

و دم بازگشت٬

آن دم که چشم لباسی بلورین می پوشیدو

هدیه می داد زمین را مروارید عشق٬

اما٬

کنون دستهایم بالاست٬

و به خیال روزه ی سکوت دگر شعر نخواهم گفت

که محیا به نماز باران شوم٬

شاید ببارد باران بر برهوت ترس٬

به امید رویش گلی سرخ٬

که با زیبایی خویش غلبه بر زشتی ترس کند٬

و شاید ماه افق نگاه بچرخاند٬

گل بیندو چیند

نزدیک برد

و قاصدک شود گل٬

یاری دهد این حنجره را

بگوید با صدایی بلند

چون نعره ی رعد در آسمان ها

به تو ماه من

که من

<عاشقانه دوستت دارم>

نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 14:38 توسط سعید| |

آن دم که می ایی

همخوان می شود

ضربان قلب با صدای گامهایت

گر چه چشم میبندم

و سر پایین

اما تو را میبینم

چون ماه٬در آسمان شب چشمهای بسته ام

و افق نگاهم است٬مسیر گامهایت

می گذری بی تفاوت

و من مشتاق به انتظار روز بعد

و گویی این عادت شده

اشتیاق من٬انکار تو

و غرور که کوچک میشود

زیر گامهایت

باز هم خواهم آمد

به امید نگاهت

به تمنای  وصال  دادم من هر چه بود

منتظرخواهم ماند ای همه بود و نبود

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 14:19 توسط سعید| |

نلرز دست من٬نلرز

نبار چشم من٬نبار

ماه من پیشم هست

کی دهم او از دست!!

ماه من نه٬قهر نیست

آسمان بد ابریست

اینچنین می گویم٬ با خودم٬من هر روز

تو چه میدانی عقل از دلم٬از این سوز

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 14:18 توسط سعید| |

دو دلم٬

اضطراب غوغا میکند٬

چرک رختهای شسته در دل

شک شده٬

که می ایی یا نه٬

نگران٬

سر در گم٬

به راهی

برهانم زین اضطراب

ماه من٬

بر تسلی دلم میزنم من فالی

تا ببینم آخر پیش من می ایی

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 14:14 توسط سعید| |

امشب هم

ماه

در آسمان نبود

گویی که قهر است با چشمان من

چهاردهمین شب

و ماه من پنهان

سر در گمم

ماه من

بنمای رخ که مردی

رخ رفته رو به زردی

نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 9:24 توسط سعید| |

شب ٬

ستارگان گر چه انبوه ٬

کمند در نگاه من٬

من٬ ماه مینگرم

من٬ ماهم مینگرم

که زیباست رویایی٬

و فزون کند این زیبایی٬خورشید عشق

خورشیدی که خودنمایی میکند بر من٬

میدرخشد٬

ماه زیبا میکند٬

و هزاران دگر٬

آه٬

افسوس٬

زیباگر٬

چندی سوزنده

میتابد بر من٬

و در این سرمای روزگار٬

گرم نه٬

می سوزاند من...

نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 18:16 توسط سعید| |

آن همه انتظار٬

به خیال رؤیت٬

ماه رخ یار٬

آن همه صبر٬

جوابش نبود٬

این نگاه سرد ...


گر زمستان به سردی نگاهت بود

دگر کسی نمیماند

نه من و نه آنکه دوستش داری

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 14:39 توسط سعید| |

دیریست  افتاده  به دل مهرش                             هرگز نرود ز ذهن من چهرش

چونان شده ام من عاشق یارم                            کز کوله بریخته همه ی بارم

نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 14:31 توسط سعید| |

خبرم دادند

قاب حکم عکس داده

اسارتمان می خواهد 

و دوربین مامور٬

مرا آورده اند

و من مشتاقانه در انتظار

ومی شنوم فریادهای دوربین:

نزدیک٬نزدیکتر

قاب هر دوتان با هم می خواهد

تو ایستاده ای

به سویت دوان دوان می آیم

اما افسوس٬

باد به خیال کمک

ویرانم کرد٬

دوربین شکست

تو رفتی

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 12:40 توسط سعید| |

یه روز

بینمون دریا بود

یکی با مهربونی واسمون پل زد

به احترام دستامون بالا رفت

چشامون به آسمونش زل زد

اما حالا

بینمون دریاست و

پلی که پره از ویرونی

من که اینجامو

تویی که میگی اون طرف

میمونی...

نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت 11:20 توسط سعید| |

دچار تردیدم

که این خنده بر لب

شوخی آینه با من است

یا نشان از فراموشی تو

اما نه،آن گوشه

گوشه آینه،عکسیست ...

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 2:22 توسط سعید| |

ماهی یافتم٬

خوشحال٬شادمان

از دو شدن

با هم بودن٬

بغض آلود

خیال تلافی

به قفس انداختم تنهایی

که شاید بمیرد

مرد زود

به تعجیل بیرونش انداخته

در بستم

ناگه بال گستراند

و بازرگانی شدم

که ثروت عشق

در سایه چتر تنهایی

ز کف داد

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 2:19 توسط سعید| |

پشت دریا شخصیست

قایقی من دارم

خواهم انداخت به اب

قایقم سوراخ است

در کنارم امید

درز قایق بسیار

دست او کوتاه است

از پسه دستش

اه میزند بالا خون

میشود سنگین دل

و در آن نزدیکی

پشت آن نیزارها

میرود در آب دل

نه شنا میدانم

به تو می اندیشم

که شنا میدانی

که میایی از دور

میکنی فریادم

میرهانیم از مرگ

این خیال است افسوس

تو در آن سو هستی

زیر آن نخل بلند

غافل از من٬دریا

قایقم میگرید از برایم حتی

تو در آن سو ماندی

غافلی از هر جا

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 0:17 توسط سعید| |

باید تو را گفت

آن علاقه

افسوس

گفتن نمی تواند این دل

خدایا

بچرخان چرخت

خستم

از کوچکی این تن بزرگ

از نادیده شدن ها

بچرخان

بچرخان که باد ورق افق نگاه بچرخاند

و شاید دیده شود

کودک پیر دل تنها

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 0:31 توسط سعید| |

دست های باد سرد است
خنده های تو گرم
من زمستان را
با تو بهار می بینم
نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 9:27 توسط سعید| |

یاد تو
بهانه هایم را تازه می کند....
تک تک ستاره ها می دانند
کلمات ، برای وصف تو
تمامی ندارد
نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 9:26 توسط سعید| |

من آن خیال خسته ام
که جایی برای من نیست
من تنها
در این ویرانه های خالی و پوچ
اسیر خاطرات رفته ام
نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 9:26 توسط سعید| |

کفشی خریده ام

نه برای رفتن

برایت می فرستم

             که برگردی

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 9:22 توسط سعید| |

بیا حواسمان را پرت کنیم.....

مال هرکس دورتر افتاد عاشق تر است....

حواسم را بده تا پرت کنم.....

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 9:17 توسط سعید| |

به هرکجا بنشینم کمال بی ادبی ست
که ایستاده خیال تو در کنار من/.
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 9:4 توسط سعید| |

روزهایی هست
دلت پرنده میخواهد
نرم بر شانه ات بنشیند ٬
آرام بخوابد !

تو روز را بخواه ...
پرنده می آید به حَتم !
می نشیند بر شانه ات نرم ٬
می خوابد آرام !
...
تو فقط روز را بخواه ...!!!
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 9:1 توسط سعید| |

 ذهنمان را زير و رو كرديم

در پي ِ

سنگين ترين واژه

كه بتواند

عشق را

توصيف كند.

نبود اما.

آخرَش هم

سردرد گرفتيم..!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 8:43 توسط سعید| |

چقدر بیخودم از لحظه رسیدن تو

ببین چه دلخوشی مضحکی است دیدن تو

کمی بایست که دارد جلو می افتد باز

شتاب عمر من از سرعت دویدن تو

کشیده است به آتش بهشت آدم را

جهنمی که به پا کرده است چیدن تو

چقدر کوچکم از اینکه مال من باشی

چه انتخاب بزرگی است برگذیدن تو

فقط به خاطر دلداری کبوتر هاست

اگر به گریه نمی افتم از پریدن تو

*آرش فرزام صفت*

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:29 توسط سعید| |

تا کو چه های ساکت مهتاب می برد

هر شب چه عاشقانه مرا رد پای تو

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:27 توسط سعید| |

به چهارسمت اصلی خواهم رفت


سراغ تو ونگاههایت


شمال که نیستی


به جنوب نرسیده ام هنوز


اما خیال می کنم


جایی حدود طلوع تو را بیابم


خدا نکند


حوالی غروب گم شده باشی
نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:25 توسط سعید| |

واي،اندوه اندوه

آن درختم امروز

كه بصحراي وجود

دست يغماگر طوفان زمان

جامه ي سبز مرا غارت كرد

وآنچه مانده است براي تن من عريانيست

منم و تف زده دشتي كه كوير است كوير

نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:10 توسط سعید| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ