کجایی بهانه ی نفس های رو به زوالم؟
جرقه هاي كوچك رفتنت؛ شعله ور شدن و سوختن و خاكستـر شدن . بازگشتت ... ؛ آتش خاكستر شده آتش نمي شود سوخته .. خاكستـر شده ... از همان ابتدا گفتم تا بداني چرا همه چيز آرام است. .Maybe... Everything is O.K کاش بودی کاش بودی و به تو می گفتم که این لرزش دست از چیست این رنگ پریده، این وضع آشفته این پریشانی گیسو و این افتادگی ابرو... همه را به تو می گفتم می گفتم که چقدر به انتظارت نشسته ام ستارها را تا به آخر شمرده ام وهر شب هزار بار گفته ام کاش بودی. واگر می بودی دفترم را نشانت می دادم که هرشب چند سطر به یاد تو می نوشتم وآخر هر سطر کاش بودی. اما اما افسوس که نیستی نیستی که چشمانم چشمهایت را ببیند ،گوشهایم صدایت را بشنود ودستانم دستهایت را لمس کند کاش بودی کاش بودی و به تو می گفتم گل یاس زیباست وتو از آن زیبا تر ومن از رفتن بهار می ترسم و از رفتن تو بیشتر کاش بودی و می گفتم که رایحه سیب و ریحان وپونه رادوست دارم ورایحه وجودت را آن لحظه که پیش منی بیشتر واینکه فلسفه ومنطق را دوست دارم وکیر کگور را نه چرا که ریگنا را رها کرد وای کاش به اندازه گفتن یک دوستت دارم بودی کاش بودی. به من گفتی که دل دریا کن چقدر بیخودم از لحظه رسیدن تو ببین چه دلخوشی مضحکی است دیدن تو کمی بایست که دارد جلو می افتد باز شتاب عمر من از سرعت دویدن تو کشیده است به آتش بهشت آدم را جهنمی که به پا کرده است چیدن تو چقدر کوچکم از اینکه مال من باشی چه انتخاب بزرگی است برگذیدن تو فقط به خاطر دلداری کبوتر هاست اگر به گریه نمی افتم از پریدن تو *آرش فرزام صفت* تا کو چه های ساکت مهتاب می برد هر شب چه عاشقانه مرا رد پای تو عاشقی یک اتهام قابل پیگرد... یک درس تازه بود : غزل ، درد ، عاشقی وزن شکست ، قافیه سرد ، عاشقی کودک شبی که گمشده این کوچه را شناخت برخورد به تولد یک مرد : عاشقی مردی که از تمام جهان جلب میشود با اتهام قابل پیگرد : عاشقی با آنکه آبشار بلند ستاره را تا آسمان چشم من آورد عاشقی اما کمی نمانده پشیمان شوم که کاش هرگز مرا بزرگ نمی کرد عاشقی سید مهدی نقبایی به چهارسمت اصلی خواهم رفت شرمنده ام با من بمان!!! تو رفتی .... پشت سر اما ... نگاه من صدای بی صدای من و آن حس لطیف نقره ای رنگم چه آرام و غریب و سرد پرپر شد ... در نيمه شب سنگين از يادم نرفتي باز هم تنهاشدي در عمق سکوت لحظه هاي ويران کننده اماچه زيباست فرياد مي زند بي تو بودنم را قصه هاي غمم را لحظه هاي تاريکي روزم را گريه هاي آرام و بي صدايم را خنده هاي تلخ اجباري براي گذراندن لحظه اي را دم به دم ديوا نگيهاي درون پر از غروب و اضطرابم را و شب هاي بي ستاره ام ! !!! یه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن قايم موشک بازي ميکردن تا نوبت به ديوونگي رسيد ديونگي همهرو پيدا کرد اما هرچه گشت اثري از عشق نبود فضولي متوجه شد که عشق پشت يک بوتهي گل سرخ قايم شده و ديوونگي رو خبر کرد و ديوونگي يک خار بزرگ برداشت و در بوتهي گل سرخ فرو کرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتي همه به سراغش رفتند ديدند چشمانش کور شده است و ديوونگي که خودش را مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهي کند و از اون روز به بعد وقتي که عشق به سراغه کسي ميره چون کوره بديهاي معشوقش رو نميبينه و و ديوونگي هم هميشه در کنارشه واي،اندوه اندوه آن درختم امروز كه بصحراي وجود دست يغماگر طوفان زمان جامه ي سبز مرا غارت كرد وآنچه مانده است براي تن من عريانيست منم و تف زده دشتي كه كوير است كوير نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست افسرده ، بي پناه ، پريشانحال ــــ افتاده ام به گوشه ي تنهائي من يكطرف نشسته ام و غمها ايستاده اند گرم و صف آرائي بسترم صدف خالي يك تنهايي است و تو چون مرواريد گردن آويز كسان ديگري ... به صد رسيده بودی چشم بسته گرچه قرار ما يک بازی سـاده بود نيامدی بگـردی و شايد از هزار هـم گذشته بودی من پشت درختـها زرد می شدم و ديگر خيال پيدا شـدن از سرم پريد.. حتی برای یک روز زان رو که به انتظار ایستگاهی متروک خواهم بود خالی از قطار . ترکم مکن حتی برای ساعتی که دلتنگی چون بارانی به آوارم فرو خواهد ریخت و غبار چون هاله ای. جای پایت به شنها امیدم می دهد و مژگانت آرامشم. عزیزترین ! ترکم مکن حتی برای ثانیه ای . وقتی تو نیستی سرگردان سرگشته این سوال مداومم که ایا باز خواهی گشت؟ " قايم باشك" تمرين جدايي ست امّا تو با من يك قايم باشك هم بازي نكردي تا بلد باشم با شك دنبالَت بگردم ـــ راه خانه ات از حافظه کفش هایم پاک نمی شود يك رباعي در خور احساس ِ من پيـدا نشد وقتي كه به ناچــار قلم دست گرفتم، باز هم روي كاغذ آنچه كه مي خواستم پيـدا نشد کاش باور داشتی که همیشه در قلب منی عاشقانه دوستت دارم تا بی نهایت کاش باور داشتی که در جنگل همیشه سبز خاطراتم تک درخت یادت را همیشه جنگل بان خواهم بود کاش باور داشتی که غم غصه هایم را مرحمی جز تو التیام نخواهد بخشید کاش باور داشتی که تک فانوس شبهای بی ستاره ام هستی! سلطان قلبم بیا که دیگر زمانی نمانده است برای باور دوباره زندگی پس دستم را بگیر گاهی باید سکوت کرد شاید کسی حرفی برای گفتن داشته باشد رفت و گذشت بی نگاهی که بوی مهربانی دهد غافل از اینکه همین نزدیکی از آبی تر است دلی که میمیرد برای لحن زیبای او لحنی شبیه مریمی های پرپر باز هم سر می زند تنهایی از "دوباره " می آید دلتنگی شیشه ی پنچره را باران شست از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست وان چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشمان تو قدره مژه بر هم زدنی خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره به کسی توجه نمی کنه ... از کسی خجالت نمی کشه ... می باره و می باره و ... اینقدر می باره تا آبی شه ... آفتابی شه ...!!! کاش ...کاش ...می شد مثل آسمون بود ... کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی دوستت دارم بی انکه مرا دوست داشته باشی دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی و بی خیال این باشی که دلم شکسته است دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد حتی اگر هیچ احساسی به من نداشته باشی ولی میدانم دلت یک دنیا محبت است و احساست مثل اب زلال وشفاف می نویسم و می گویم دوستت دارم تا باورم کنی دوستت دارم با صداقت بی نهایت تا قیامت...
ای دوست
همه دریا از آن مـا کن
ای دوست
دلــم دریا شد و دادم بـه دستت
مکش دریا به خون
پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
سراغ تو ونگاههایت
شمال که نیستی
به جنوب نرسیده ام هنوز
اما خیال می کنم
جایی حدود طلوع تو را بیابم
خدا نکند
حوالی غروب گم شده باشی
گفته بودم
دست بر ديوار دور آن ور دريا مي زنم
و تا هزاره ي شمردن چشم مي گذارم
گفته بودم
غبار قديمي تقويم را
از شيشه هاي شعر وخاطره پاك نمي كنم
گفته بودم
صداي سرد سكوت اين سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمي زنم
اما دوباره دل دل اين دل درمانده
تو را ميهمان سايه گاه ساكت كتاب و كاغذ كرد
هي
هميشه همسفر تنهايی ام
در اين شام تولدم بگذار كه دفتر دريا هم
گزينه يي از گريه هاي گاه به گاه من باشد.
در اين روزگار غمگين
خوابم نمي برد
آهي ميكشم !
اما دلم باز نمي شود
بار ديگر سرم را بر دوشم مي گذارم
و در حيات خلوت شبانه
رو به آسمان ميكنم
با خودم مي گويم كاش بودي در كنارم
دوشم را با سينه اي پر مهرت عوض ميكردم
كاش لحظه اي با تو مي خنديدم
كاش اشكهاي پاكم را را با چشمهايت مي شستي
كاش عمروبا تو پير مي كردم
اماتا چشمهايم را باز كردم ديدم
تك ستاره اي در آسمان درخشان است
مي گفت من هم تنهايم
!اما
من نمي فهميدم تنهايي او را
خيلي اشك ريختم براي تنهاييم
ولي افسوس اين همه لحظات زيباي سكوتم
با يك خاطره ويران شد
يادم آمد
من متولد شده تنها سكوت زيبا هستم
دادي زدم
فريادي را به پا كردم
ناله وار به آسمان روكردم
تك ستاره اي را كه با من بود نديدم
هيچ وقت!!
سکوتي که
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

هرگز از دوری این راه مگو
و از این فاصله ها که میان من و توست
بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهایت از دیدن من جا بخورد
و بداند که دل من با توست
و همین نزدیکی ست
| Design By : Night Skin |

