تبليغاتX
کجایی بهانه ی نفس های رو به زوالم؟


کجایی بهانه ی نفس های رو به زوالم؟

آمدنَت؛

جرقه هاي كوچك

رفتنت؛

شعله ور شدن و

سوختن و

خاكستـر شدن .

بازگشتت ... ؛

آتش خاكستر شده آتش نمي شود

سوخته ..

خاكستـر شده ...

از همان ابتدا گفتم تا بداني

چرا

همه چيز آرام است.

.Maybe... Everything is O.K

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:59 توسط سعید| |

کاش بودی

کاش بودی و به تو می گفتم

که این لرزش دست از چیست

این رنگ پریده، این وضع آشفته

این پریشانی گیسو و این افتادگی ابرو...

همه را به تو می گفتم

می گفتم که چقدر به انتظارت نشسته ام

ستارها را تا به آخر شمرده ام

وهر شب هزار بار گفته ام    کاش بودی.

واگر می بودی

دفترم را نشانت می دادم

که هرشب

چند سطر به یاد تو می نوشتم

وآخر هر سطر             کاش بودی.

اما

اما افسوس که نیستی

نیستی که چشمانم چشمهایت را ببیند ،گوشهایم صدایت را بشنود

ودستانم دستهایت را لمس کند

 

کاش بودی

کاش بودی و به تو می گفتم گل یاس زیباست وتو از آن زیبا تر

ومن از رفتن بهار می ترسم و از رفتن تو بیشتر

کاش بودی و می گفتم که رایحه سیب و ریحان وپونه رادوست دارم

ورایحه وجودت را آن لحظه که پیش منی بیشتر

واینکه فلسفه ومنطق را دوست دارم وکیر کگور را نه چرا که ریگنا را رها کرد

 

وای کاش به اندازه گفتن یک دوستت دارم بودی

کاش بودی.

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:31 توسط سعید| |

به من گفتی که دل دریا کن
ای دوست
همه دریا از آن مـا کن
ای دوست
دلــم دریا شد و دادم بـه دستت
مکش دریا به خون
پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:30 توسط سعید| |

چقدر بیخودم از لحظه رسیدن تو

ببین چه دلخوشی مضحکی است دیدن تو

کمی بایست که دارد جلو می افتد باز

شتاب عمر من از سرعت دویدن تو

کشیده است به آتش بهشت آدم را

جهنمی که به پا کرده است چیدن تو

چقدر کوچکم از اینکه مال من باشی

چه انتخاب بزرگی است برگذیدن تو

فقط به خاطر دلداری کبوتر هاست

اگر به گریه نمی افتم از پریدن تو

*آرش فرزام صفت*

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:29 توسط سعید| |

تا کو چه های ساکت مهتاب می برد

هر شب چه عاشقانه مرا رد پای تو

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:27 توسط سعید| |

عاشقی یک اتهام قابل پیگرد...

یک درس تازه بود : غزل ، درد ، عاشقی

وزن شکست ، قافیه سرد ، عاشقی

کودک شبی که گمشده این کوچه را شناخت

برخورد به تولد یک مرد : عاشقی

مردی که از تمام جهان جلب میشود

با اتهام قابل پیگرد : عاشقی

با آنکه آبشار بلند ستاره را

تا آسمان چشم من آورد عاشقی

اما کمی نمانده پشیمان شوم که کاش

هرگز مرا بزرگ نمی کرد عاشقی

سید مهدی نقبایی

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:26 توسط سعید| |

به چهارسمت اصلی خواهم رفت


سراغ تو ونگاههایت


شمال که نیستی


به جنوب نرسیده ام هنوز


اما خیال می کنم


جایی حدود طلوع تو را بیابم


خدا نکند


حوالی غروب گم شده باشی
نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:25 توسط سعید| |

با من بمان!!!

شرمنده ام
 گفته بودم
 دست بر ديوار دور آن ور دريا مي زنم
و تا هزاره ي شمردن چشم مي گذارم
 گفته بودم
 غبار قديمي تقويم را
 از شيشه هاي شعر وخاطره پاك نمي كنم
 گفته بودم
 صداي سرد سكوت اين سالها را
 با سرود و سماع ستاره بر هم نمي زنم
 اما دوباره دل دل اين دل درمانده
 تو را ميهمان سايه گاه ساكت كتاب و كاغذ كرد
 هي
 هميشه همسفر  تنهايی ام
  در اين شام تولدم بگذار كه دفتر دريا هم
 گزينه يي از گريه هاي گاه به گاه من باشد.

با من بمان!!! 

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:24 توسط سعید| |

 تو رفتی ....

    پشت سر اما ...

        نگاه من

            صدای بی صدای من

                  و آن حس لطیف نقره ای رنگم

چه آرام و غریب و سرد پرپر شد ...

 

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:23 توسط سعید| |

 

در نيمه شب سنگين

از يادم نرفتي


در اين روزگار غمگين


خوابم نمي برد


آهي ميكشم !


اما دلم باز نمي شود


بار ديگر سرم را بر دوشم مي گذارم


و در حيات خلوت شبانه


رو به آسمان ميكنم


با خودم مي گويم كاش بودي در كنارم


دوشم را با سينه اي پر مهرت عوض ميكردم


كاش لحظه اي با تو مي خنديدم


كاش اشكهاي پاكم را را با چشمهايت مي شستي


كاش عمروبا تو پير مي كردم


اماتا چشمهايم را باز كردم ديدم


تك ستاره اي در آسمان درخشان است


مي گفت من هم تنهايم


!اما


من نمي فهميدم تنهايي او را


خيلي اشك ريختم براي تنهاييم


ولي افسوس اين همه لحظات زيباي سكوتم


با يك خاطره ويران شد


يادم آمد


من متولد شده تنها سكوت زيبا هستم


دادي زدم


فريادي را به پا كردم


ناله وار به آسمان روكردم


تك ستاره اي را كه با من بود نديدم


هيچ وقت!!

باز هم تنهاشدي

در عمق سکوت

لحظه هاي ويران کننده

اماچه زيباست
سکوتي که

فرياد مي زند

بي تو بودنم را

قصه هاي غمم را

لحظه هاي تاريکي روزم را

گريه هاي آرام و بي صدايم را

خنده هاي تلخ اجباري براي گذراندن لحظه اي را

دم به دم ديوا نگيهاي  درون پر از غروب و اضطرابم را

و

شب هاي بي ستاره ام

!

!!!

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:13 توسط سعید| |

یه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن قايم موشک بازي ميکردن تا نوبت به ديوونگي رسيد ديونگي همه‌رو پيدا کرد اما هرچه گشت اثري از عشق نبود فضولي متوجه شد که عشق پشت يک بوته‌ي گل سرخ قايم شده و ديوونگي رو خبر کرد و ديوونگي يک خار بزرگ برداشت و در بوته‌ي گل سرخ فرو کرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتي همه به سراغش رفتند ديدند چشمانش کور شده است و ديوونگي که خودش را مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهي کند

و

 از اون روز به بعد وقتي که عشق به سراغه کسي ميره چون کوره بديهاي معشوقش رو نميبينه و و ديوونگي هم هميشه در کنارشه

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 10:9 توسط سعید| |

واي،اندوه اندوه

آن درختم امروز

كه بصحراي وجود

دست يغماگر طوفان زمان

جامه ي سبز مرا غارت كرد

وآنچه مانده است براي تن من عريانيست

منم و تف زده دشتي كه كوير است كوير

نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:10 توسط سعید| |

افسرده ، بي پناه ، پريشانحال ــــ

افتاده ام به گوشه ي تنهائي

من يكطرف نشسته ام و غمها

ايستاده اند گرم و صف آرائي

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:8 توسط سعید| |

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:1 توسط سعید| |

به صد رسيده بودی

چشم بسته

گرچه قرار ما يک بازی سـاده بود

 نيامدی بگـردی

و شايد از هزار هـم گذشته بودی

 من پشت درختـها زرد می شدم

و ديگر خيال پيدا شـدن از سرم پريد..

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:1 توسط سعید| |

ترکم مکن

حتی برای یک روز

زان رو که به انتظار

ایستگاهی متروک خواهم بود خالی از قطار .

 ترکم مکن

حتی برای ساعتی

که دلتنگی چون بارانی

به آوارم فرو خواهد ریخت

و غبار چون هاله ای.

جای پایت به شنها امیدم می دهد

و مژگانت آرامشم.

 عزیزترین !

ترکم مکن حتی برای ثانیه ای .

 وقتی تو نیستی

سرگردان سرگشته این سوال مداومم

                                        که ایا باز خواهی گشت؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:44 توسط سعید| |

* شنيده بودم

  " قايم باشك" تمرين جدايي ست

  امّا

  تو با من

  يك قايم باشك هم بازي نكردي

  تا بلد باشم

  با شك

  دنبالَت بگردم ـــ

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:2 توسط سعید| |

تقصیر من نیست

راه خانه ات از حافظه کفش هایم پاک نمی شود

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:36 توسط سعید| |

هرچه گشتم مطلبي در وصف تو پيدا نشد

يك رباعي در خور احساس ِ من پيـدا نشد

وقتي كه به ناچــار قلم دست گرفتم، باز هم

روي كاغذ آنچه كه مي خواستم پيـدا نشد

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:50 توسط سعید| |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:0 توسط سعید| |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 9:59 توسط سعید| |

کاش باور داشتی که همیشه در قلب منی عاشقانه دوستت دارم تا بی نهایت

کاش باور داشتی که در جنگل همیشه سبز خاطراتم تک درخت یادت را همیشه جنگل بان خواهم بود

کاش باور داشتی که غم غصه هایم را مرحمی جز تو التیام نخواهد بخشید

کاش باور داشتی که تک فانوس شبهای بی ستاره ام هستی!

سلطان قلبم

بیا که دیگر زمانی نمانده است برای باور دوباره زندگی پس دستم را بگیر

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 9:30 توسط سعید| |

گاهی باید سکوت کرد شاید کسی حرفی برای گفتن داشته باشد

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 10:54 توسط سعید| |

رفت و گذشت بی نگاهی که بوی مهربانی دهد

 غافل از اینکه همین نزدیکی از آبی تر است

دلی که میمیرد برای لحن زیبای او

لحنی شبیه مریمی های پرپر

باز هم سر می زند تنهایی

از    "دوباره "   می آید دلتنگی

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 10:44 توسط سعید| |

شیشه ی پنچره را باران شست

 از دل تنگ من اما چه کسی

 نقش تو را خواهد شست

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 10:38 توسط سعید| |

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

                                                      وان چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

                                                         ناز چشمان تو قدره مژه بر هم زدنی

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 10:36 توسط سعید| |

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 18:44 توسط سعید| |

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی

بهونه می باره

 

به کسی توجه نمی کنه ... از کسی خجالت نمی

 کشه ...

 

می باره و می باره و ... اینقدر می باره تا آبی شه ...

 

 

آفتابی شه ...!!! کاش ...کاش ...می شد مثل آسمون

 بود ...

 

کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره

 آفتابی شی

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:19 توسط سعید| |

دوستت دارم بی انکه مرا دوست داشته باشی

دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی و بی خیال این باشی که دلم شکسته است

دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد حتی اگر هیچ احساسی به من نداشته باشی

ولی میدانم دلت یک دنیا محبت است و احساست مثل اب زلال وشفاف

می نویسم و می گویم دوستت دارم تا باورم کنی

دوستت دارم با صداقت بی نهایت تا قیامت...

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:12 توسط سعید| |

 
هرگز از بی کسی خویش مرنج

هرگز از دوری این راه مگو

و از این فاصله ها که میان من و توست
 
و هر انگاه دلت تنگ من است

بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

تا که تنهایت از دیدن من جا بخورد

و بداند که دل من با توست

و همین نزدیکی ست
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 10:59 توسط سعید| |


Design By : Night Skin